Get Adobe Flash player

عمرو بن عبدود دو بار درخواست علی (ع) را رد کرد

مراسم پرده‌خوانی شب شهادت حضرت علی (ع) پنج شنبه شب، ۲۵ خرداد در شهر کتاب مرکزی برگزار شد.

در این مراسم، ابتدا اردشیر صالح‌‌پور، درباره هنر پرده‌خوانی، اهمیت و قدمت آن سخن گفت و سپس مرشد محسن میرزا علی، داستانی را درباره حضرت علی (ع) نقالی کرد.

وی گفت: می‌خواستم داستان نظام الدین قصاب را برای این جمع تعریف کنم اما الان می‌بینم که اکثر کسانی که اینجا هستند، جوانند، قصه یکی از جنگ‌های حضرت علی (ع) را تعریف می‌کنم. داستانی که گفته می‌شود یهودیان، کسی را اجیر کرده بودند به نام عمرو بن عبدود که به مسلمانان حمله کند، مرد ۶۳ ساله‌ای که سینه ستبری داشت و دلاوری بی‌نظیر بود.

میرزا علی ادامه داد: وقتی سلمان فارسی، پیشنهاد کندن خندق را داد و اجرا شد، عبدود مسلمانان را مسخره کرد و گفت این چیزها او را باز نمی‌دارد و مانع او برای کشتن مسلمان‌ها نمی‌شود. او به میدان آمد و بعد از رجزخوانی، مبارز طلبید. وقتی پیامبر، به اصحاب و یارانش نگاه کرد، دید که همه شوکه شده‌اند و لب از لب باز نمی‌کنند. به همین دلیل هم رو به اصحابشان گفتند بهشت، وعده کسی است که او را بکشد. عبدود هم فریاد زد چه کسی دوست دارد که او را زودتر به بهشت بفرستم؟! و به این وسیله، مسلمانان را مسخره می‌کرد.

مرشد در ادامه داستان را اینطور تعریف کرد: پیامبر سه بار از یارانش پرسید چه کسی حاضر است به جنگ این مرد برود؟ و در هر سه بار، تنها یک نفر دستش را بالا برد و اظهار آمادگی کرد. وقتی علی (ع) به میدان رفت، عمرو بن عبدود بیشتر او را مسخره کرد و گفت: تو با این قد و قامت و سن اندکت می‌خواهی با من مبارزه کنی؟ و هنگاهی که حضرت علی (ع) خودش را معرفی کرد، عبدود به او گفت که با او جنگ نمی‌کند اما حضرت امیر گفت ولی من با تو جنگ دارم و سه چیز از تو می‌خواهم!

عبدود گفت بگو، حضرت به او گفتند: مسلمان شو، او گفت امکان ندارد. حضرت به او که حالا دیگر مطمئن بود از عبدود تقاضای ترک جنگ و مرخصی از میدان جنگ می‌کند، گفت: حالا که مسلمان نمی‌شوی، از راهی که آمده‌ای برگرد و وقتی عبدود بر ادامه جنگ اصرار کرد، به او گفت: پس حالا که می‌خواهی بجنگی، از اسبت پیاده شو چون من هم پیاده هستم. و آخرین درخواستم هم این است که ضربه اول را تو بزنی.

عمرو بن عبدود بعد از اینکه دو پای اسبش را قطع کرد و ضربه اول را زد و حضرت امیر را زخمی کرد، با ضربه بعدی به زمین افتاد. حضرت علی (ع) باز هم از او خواست که مسلمان شود اما او نپذیرفت.